انسان از اولین روزهای خلقت
خود با مفهوم مدیریت همراه بوده است. اما برای اولین بار این چینیها
بودند که در حدود 1100 سال قبل از میلاد مسیح, به صورت سازمانیافته چهار
وظیفه مدیریتی برنامهریزی,
سازماندهی, رهبری و کنترل را تجربه کردند. بعد از آنان نیز ایرانیان,
مدیریت را با تجربیات و نگرشهای خود آزمودند. در حدود سالهای 350 تا 400
قبل از میلاد, یونانیان مدیریت را به عنوان یک هنر متمایز تشخیص داده و
رویکردی علمی را برای آن ابداع نمودند. در آغاز قرن بیستم, مدیریت به عنوان
یک رشته و مقوله رسمی و ساختیافته مطرح شد.
اولین مقولات کلیدی که باعث تعویق رشد و شکوفایی کسبوکارهای گذشته میشدند ارتباطات
و حملونقل بودهاند. به مرور زمان و با تسهیل و بهبود این دو, شرکتها
مسیر رشد خود را با شتاب در پیش گرفتند و هر روز پیچیدهتر شدند. در چنین
شرایطی کوچکترین ارتقا و بهبودی در شگردهای مدیریتی باعث بروز تغییرات
قابلتوجهای در کمیت و کیفیت تولیدات میشد. ظهور عوامل زیر در این عرصه,
نقشی کلیدی در رشد شرکتها و سازمانها بازی نمود :
دوره مابین سالهای اواسط قرن نوزدهم تا
اوایل دهه 1950 میلادی را میتوان دوره کلاسیک دانست. از مهمترین
رویکردهای متولد شده در این دوره میتوان به مدیریت سیستماتیک, مدیریت علمی, مدیریت اجرایی (یا اداری), مبحث روابط انسانی, و دیوانسالاری (تشریفات اداری) اشاره کرد.
در طول قرن نوزدهم, رشد کسبوکارهای آمریکایی بر محور ساخت و تولید متمرکز بود. در همین راستا:
اکثر وظایف سازمانی تقسیم شده و توسط افراد متخصص انجام میشدند.
در
رویکرد سیستماتیک تلاش شد تا با تدوین رویهها و فرآیندهای بسیار مشخص
برای امور, هماهنگی کارها تصمیم گردد. برای برآوردن این هدف:
دومین رویکرد
مدیریتی را فردریک تیلور ابداع کرد که آن را به نام مدیریت علمی میشناسیم.
این رویکرد مدعی بکارگیری روشهای علمی در تحلیل کارها و تعیین نحوه انجام
و تکمیل وظایف تولید به صورت کارآمد است.
تیلور چهار اصل را برای مدیریت علمی برشمرد:
رویکرد مدیریت
اجرایی بر غلبه نگاه مدیران ارشد در کل سازمان تاکید دارد و مدعی است
مدیریت, یک حرفه است و قابل آموزش است. هنری فایول, یک مهندس معدن و مدیر
اجرایی فرانسوی, کتابی را منتشر کرد که در آن به شرح تجربیات مدیریتی خود
پرداخت. فایول, 5 کارکرد و 14 اصل برای مدیریت برشمرد. این 5 کارکرد
عبارتند از: برنامهریزی, سازماندهی, فرماندهی, هماهنگسازی, و کنترل.
چهارده اصل مدیریتی فایول بدین شرحاند:
این رویکرد
کوشیده است تا چگونگی تعامل فرآیندهای روانشناسانه و اجتماعی افراد با
شرایط کاریشان را (در راستای ارتقای عملکرد) درک نماید. رویکرد روابط
انسانی, اولین رویکرد عمدهای است که بر روابط کاری غیررسمی و ارضای
کارکنان متمرکز شد.
مطالعات هاوتورن, سری آزمایشاتی است که از سال 1924
تا 1932 انجام شدند. در اولین مرحله از این آزمایشات (آزمایش روشنایی),
شرایط کاری مختلف, بویژه روشنایی کارخانه, تغییر داده میشدند تا تاثیرات
آنها بر بهرهوری مشخص گردد. محققان به این نتیجه رسیدند که کارگران در
برابر پژوهشگرانی که ناظر آنان بودهاند واکنش نشان داده و متفاوت عمل
کردهاند. این واکنش به اثر هاوتورن معروف شد.
این نتیجهگیری, محققان
را به این باور رسانید که بهرهوری بیش از آنکه متاثر از عوامل فیزیکی یا
ملموس باشد متاثر از عوامل روانشناسانه و اجتماعی است. طرفداران نظریه
روابط انسانی معتقدند مدیران باید بیش از گذشته به رفاه, انگیزش و ارتباطات
کارکنان بپردازند.
پژوهشگر دیگر حوزه روابط انسانی آبراهام مازلو است.
مازلو در سال 1943 مدعی شد که انسانها دارای 5 سطح از نیاز هستند.
پایهایترین نیازها, نیازهای فیزیکی افراد همچون غذا, آب و سرپناه است, و
بالاترین سطح نیازهای او, خودیابی یا ارضای شخصی است. مازلو بیان داشت که
مردم از ارضای نیازهای سطح پایین خود شروع کرده و به مرور به سطوح نیاز
بالاتر دست مییابند.
ماکس وِبِر,
جامعهشناس, حقوقدان و تاریخشناس آلمانی, در کتاب معروف خود ”نظریه
سازمانهای اجتماعی و اقتصادی“ نشان داد که چگونه مدیریت میتواند کارآمدتر
و منسجمتر عمل نماید:
از جمله رویکردهای نوین در مدیریت میتوان به مدیریت کمی, رفتار سازمانی, نظریه سیستمها, و نگرش احتمالی اشاره کرد.
از جمله دیگر
صاحبنظران در زمینه رفتار سازمانی میتوان به کریس آرجیریس (که استقلالعمل
و مشاغل بهتر برای کارکنان را پیشنهاد میدهد) و رنیس لیکرت (که بر ارزش
مدیریت مشارکتی تاکید داشت) اشاره کرد.
خصایص موقعیتی (موقتی) را احتمالات مینامیم. احتمالات از این قرارند: